پژوهشكده تحقيقات اسلامى

63

سرداران صدر اسلام (فارسى)

كند . مروان از زير بار اين فرمان شانه خالى كرد و از معاويه خواست كه عمروعاص را به جاى او به ميدان جنگ روانه كند . معاويه عمرو را طلبيد و خواستهء خود را به وى گفت . عمرو نيز از اين كار سر باز زد و اميد معاويه را به يأس مبدل ساخت ، ولى وقتى ديد اگر از شركت در جنگ خوددارى ورزد حكومت مصر را از دست خواهد داد ، حاضر شد به معاويه پاسخ مثبت دهد . بامدادان عمرو در رأس سواره‌نظام به پيكار اشتر رفت . اشتر نيز با سواران سپاه عراق به استقبال عمرو شتافت . وقتى نگاه عمرو به اشتر افتاد ، هوش از سرش پريد و خون در رگهايش از حركت ايستاد و خواست بازگردد ، ولى حكومت مصر به خاطرش رسيد و تصور زشتى وننگ فرار ، او را از اين كار بازداشت . از اين رو ، به سختى خود را به پيش مىكشاند . اشتر به او نزديك شد و نيزه را حوالهء او كرد . عمرو خود را كنار كشيد . بار ديگر اشتر نيزه را متوجه صورت عمرو كرد . اين بار نيز نيزه كارساز نبود ، ولى عمرو در يك لحظه افسار اسب را برگرداند و دست بر صورت خود گرفت و با سرعت عقبگرد كرد و به اردوگاه بازگشت . همهء سپاه شام او را به باد مسخره گرفتند و جوانى از قبيلهء « يَحْصَب » فرياد زد : « اى عمرو ! خاك بر سرت . » سپس آن جوان پرچم را به دست گرفت و به ميدان آمد . وقتى به اشتر نزديك شد و اشتر جوانى او را ملاحظه كرد ، نخواست خودش با او مبارزه كند . بدين جهت ، فرزند خود ابراهيم را فراخواند و پرچم را به دستش داد و او را به مبارزه با آن جوان فرستاد . ابراهيم با يك دست پرچم و با دست ديگر نيزه‌اى برداشت و برابر جوان يحصبى ظاهر شد . چند ضربه ميانشان رد و بدل شد . عاقبت ابراهيم حريف را از پاى درآورد و شاميان شكست خورده نزد معاويه بازگشتند . اشتر و عبيداللَّه‌بن عمر در يكى از روزهاى جنگ صفين معاويه ، عبيداللَّه بن عمر را به هماوردى اشتر